تبليغاتX
آدمک عاشق

آدمک عاشق

تمام شد

هرچند از اولش هم چیزی نبود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 11:27  توسط مهدی طهوری  | 

در اين تب و تاب رفتن‌ها و نرسيدن‌ها و آرزوي همگاني حتماً موفق شدن، من همه مثل همه دائم فكر مي‌كنم حتماً بايد پاسخ دو سؤال را بگيرم، بعد به زندگي‌ام ادامه بدهم.

سؤال اول: «از زندگي چه مي‌خواهم؟»

سؤال دوم: «آيا موفق مي‌شوم؟»

و بعد با خودم مي‌گويم، از زندگي مي‌خواهم كه خوب زندگي كنم و موفقيت من اين است كه راضي باشم. اما چه طور مي‌‌شود خوب زندگي كرد؟

و پاسخي براي آن يافتم؛ اما پاسخ من به اين سؤال، به خودم مربوط مي‌شود. نمي‌خواهم كسي پاسخ مرا انتخاب كند. و البته همه مي‌توانند پاسخ‌هايي براي خودشان دست و پا كنند. تو هم قبل از اين كه سطرهاي بعدي اين متن را بخواني، به اين موضوع فكر كن: چه طور مي‌شود خوب زندگي كرد؟

من فكر كردم، انتخاب شهري كه در آن به دنيا آمده‌ام، دست من نبوده است؛ مادر و پدرم را انتخاب نكرده‌ام، و اگر در اختيار من بود، استعداد بيشتري به خودم مي‌دادم تا اين قدر براي امتحان‌هاي دانشگاه جان نكنم. در ضمن، نمي‌دانم چه بر سرم خواهد آمد.

تا اين جايش نا اميد كننده است، اما اين تجربه را همه ما داريم كه ارتباط ما با ديگران چه قدر بر لحظه لحظه زندگي ما تأثيرگذار است. پس ما تمام اين نبودن‌‌ها و نشدن‌ها را مي‌توانيم به خوبي پشت سر بگذاريم، اگر – و فقط اگر- رابطه خوبي با ديگران داشته باشيم.

من براي داشتن اين رابطه، چند اصل اساسي براي خودم در نظر گرفته‌ام:

1- هميشه محبت كارسازتر است.

2- از ديگران هيچ توقعي نداشته باشم.

3- به هيچ‌كس اجازه ندهم، باعث نگراني‌ام بشود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 14:38  توسط مهدی طهوری  | 

مشارکت ـ در گفت‌وگو با خشایار دیهیمی ـ

مهدی طهوری

ناشر: اگر / گرافیک: عامر آران / جلد: نگین احتسابیان / کاریکاتور: حمیدرضا پورنصیری

چاپ اول: 1384/ شمارگان: 3000

60 صفحه/ 800 تومان

عکس از ایسنا

 

 1

علی اصغر سیدآبادی، مدیر نشر اگر، درصدد بود تا یک سلسله كتاب‌هاي آموزش شهروندي با همكاري سازمان دانش‌آموزي منتشر کند. او یک گروه تشکیل داد و قرار شد هر کتاب در مصاحبه با یک آدم مطلع شکل بگیرد. همیشه در این جور کتاب‌ها این نگرانی هم وجود دارد که حالا ما کتاب را تهیه کردیم، کی می‌خواند؟ سیدآبادی این نگرانی را هم برطرف کرد و خبر داد که سازمان دانش‌آموزی این کتاب‌ها را به مسابقه می‌گذارد و عده‌ای از بچه‌ها حتما آنها را خواهند خواند. کار را شروع کردیم، اما از افراد گروه، به غیر از من و خود سیدآبادی هیچ کس موفق به اتمام کارها نشد. من هم قرار بودم غیر از موضوع مشارکت با چند نفر دیگر هم درباره موضوعات دیگر مصاحبه کنم که هر کدام به دلایلی به سرانجام نرسید. البته فکر کنم نباید گفت "دلایل" باید بگویم "به این دلیل که اصحاب تفکر قشنگ مرا سر کار گذاشتند"؛ خصوصا یکی‌شان که حتی با او یک جلسه مصاحبه هم گرفتم، اما بعد از بیشتر از 10 بار قرار و مدار رضایت نداد بنشیند و کار را تمام کند و بارها مرا سر کار گذاشت. تنها کسی که با همان تلفن اول اعلام آمادگی کرد و بی هیچ سر دواندنی توانستم تنها ظرف یک جلسه با او یک مصاحبه 2 ساعته بکنم، جناب خشایار دیهیمی بود که بی نهایت از او سپاسگزارم؛ خصوصا که با وسواس تمام کتاب را با فرزند نوجوان خودش هم تست کرد و تقریبا آن را دوباره نوشت. به هرحال کار تدوین کتاب‌ها که تمام شد نهایتا:

 

2

سلسله كتاب‌هاي آموزش شهروندي با همكاري سازمان دانش‌آموزي و نشر اگر در پنج مجلد: "شهروندي" و "دموكراسي" در گفت‌وگو با رامين جهانبگلو، "دنياي مجازي" ـ اينترنت ـ در گفت‌وگو با يونس شكرخواه، "گفت‌وگو" در گفت‌وگو با محمدسعيد حنايي كاشاني، و "مشاركت" در گفت‌وگو با خشايار ديهيمي در قطع پالتويي، با كاريكاتورهاي موضوعي منتشر شدند.

بعدا "فلسفه" در گفت‌وگو با محمد ضیمران هم با همان شکل وشمایل زیر عنوان مجموعه خشت اول به آنها اضافه شد.

 

3

اما چرا گفت‌وگو با خشایار دیهیمی. خشایار دیهیمی پیشنهاد ناشر به من بود و فکر می‌کنم پیشنهاد بسیار دقیقی هم بود و قوت گفته‌های او این موضوع را نشان می‌دهد. من در ابتدای کتاب، تاریخچه بسیار مختصری از فعالیت‌های جناب دیهیمی آوردم و انتظار داشتم او آن را کامل‌تر کند؛ اما او به نوشته ناقص من، برخلاف تمام کتاب، دست نزد. به هرحال:

دكتر خشايار ديهيمي، مترجم، صاحب نظر در فلسفه سياست و ويراستار است. او بيشتر از 20 سال است كه ترجمه مي‌كند. اولين ترجمه ديهيمي، مجموعه هشت قصه از گوگول با عنوان "يادداشت‌هاي يك ديوانه" است كه در سال 1363 منتشر شد. جدا از اين، كتاب‌هاي بسياري با ترجمه او به بازار كتاب عرضه شده است كه از آن جمله مي‌توان اشاره كرد به: " تبعيديان سودايي" اثر ايچ كار، "ماركسيست‌ها" اثر سي رايت ميلز، "اولويت دموكراسي بر فلسفه" اثر ريچارد رورتي،  "ديالكتيك تنهايي" اثر اوكتاويو پاز و بسياري ديگر.

خشايار ديهيمي سال‌هاي زيادي در انتشارات انقلاب اسلامي مسؤول ويرايش مجموعه كتاب "تاريخ تمدن" اثر ويل دورانت بود. سرپرستي دايره المعارف سلسله كتاب‌هاي نسل قلم از ديگر كارهاي اين مترجم است.

علاوه بر اين‌ها خشايار ديهيمي يكي از معدود  مدرسان ترجمه متون فلسفي است. تسلط او بر مباحث فلسفه سياست ما را بر آن داشت كه در بحث "مشاركت" از او ياري بگيريم.

 

 

 

3

"مشارکت" از جمله کتاب‌هایی است که قصد دارد حتی یک ذره هم که شده ما را با دنیای مدرن آشنا کند. من پیش از مصاحبه با خشایار دیهیمی چند کتاب را در زمینه نگاه کردم و تقریبا یکی را تا آخر خواندم. چند مقاله هم پیدا کردم و خواندم، اما آنچه به دست آوردم بضاعت بسیار اندکی بود که هنوز مرا از گفت‌وگو می‌ترساند. به هر حال سوال‌ها طرح شد و آنها را با ناشر هماهنگ کردم و قرار گذاشتیم. در هنگام شنیدن جملات دیهیمی و پیاده کردن نوار، متوجه شدم که اگرچه این کتاب، به یقین راهی به جایی باز نخواهد کرد، اما فی نفسه کتاب منحصر به فردی خواهد بود که به زبانی بسیار ساده در 60 صفحه علاوه بر مفهوم مشارکت، بسیاری از مفاهیم مرتبط با آن را نیز توضیح می‌دهد و خواندن آن نه برای نوجوانان بلکه برای همه خیلی خیلی مفید و لذت بخش خواهد بود. دلم می‌خواهد قسمت‌هایی از آن را شاهد مثال بیاورم؛ اما قبل از آن باید 2 نکته را توضیح بدهم. اول این که هر تکه از این کتاب اگرچه مستقل است، اما مفهوم نهایی آن در خواندن کل کتاب و دنبال کردن سیر آن به دست می‌آید. در واقع جملات بعدی به کمک جملات قبلی مفاهیم تازه‌تری به دست می‌آورند. دوم  این که لحن من در نسخه اولیه نوجوان پسندتر و عوامانه‌تر بود؛ اما جناب دیهیمی بنا به صلاحدید خودشان نثر و لحن را فخیم‌تر کردند. آنچه این‌جا می‌خوانید برگرفته از همان لحن ابتدایی است که من بیشتر می‌پسندم و با متن کتاب تفاوت‌هایی دارد:

 

4

 

به بحث مشاركت عمدتاً در رشته " فلسفه سياسي "پرداخته مي‌شود و مشاركت شعبه‌اي از شعبه‌هاي مفاهيم فلسفه سياسي است. در فلسفه سياسي براي نشان دادن ضرورت وجود حكومت در جامعه، ابتدا يك فرض نادرست در نظر مي‌گيريم و از اين فرض نادرست، يك فرض درست را نتيجه مي‌گيريم تا بتوانيم وضع فعلي را توضيح دهيم (يعني ضرورتاً از فرض نادرست به نتيجه نادرست نمي‌رسيم)، اين فرض نادرست ما فرضي است به نام «وضع طبيعي» يعني وضعي پيش از پديد آمدن حكومت.

در وضع طبيعي روابط افراد به شكل خود به خودی تنظيم مي‌شود و نهاد و قراردادي بين انسان‌ها براي تنظيم روابط وجود ندارد. در اين وضع ـ كه البته هيچ‌وقت  وجود نداشته ـ به طور طبیعی همه افراد فقط به دنبال منافع خودشان هستند و به ديگران كاري ندارند؛اما برخورد منافع پيش مي‌آيد. خيلي ساده بيشتر خوردن من، مساوی است با كم تر خوردن شما؛ چون منابع محدود است.

 در وضع طبيعي، همه حداكثر را براي خودشان مي‌خواهند و چون نمي‌شود همه آدم‌ها حداكثر را براي خودشان بردارند، در نتيجه تعارض پيش مي‌آيد. درست مثل اين كه سه تا سيب داشته باشيم و هم شما هر سه تا سيب را بخواهيد و هم من هر سه تا را. پس بين تقاضاي حداكثري افراد تعارض ايجاد مي‌شود و اين اختلاف زندگي همه را تهديد مي‌كند؛ زيرا براي رسيدن به حداكثر همه بايد با هم بجگنيم. يعني من بايد شما را بكشم تا سه تا سيب را بردارم، يا شما بايد مرا بكشيد تا به سه سيب برسيد. اما انسان عاقل است و عقلش اجازه نمي‌دهد كه همه خودشان را در معرض كشته شدن قرار بدهند.

انسان وقتی مي‌بيند كه حداكثر را به دست آوردن يعني از حداقل هم محروم شدن و براي اين كه حداكثر را به دست آورد، يا بايد بكشد و يا كشته شود و خطر كشته شدن را به همراه دارد،ناچار تقاضاي حداكثري‌اش را به نوعي تعديل مي‌كند. از آنجاکه مرجعي وجود ندارد تا تعيين كند از سه سيب موجود به هر كس چند تا مي‌رسد ، در نتيجه بين افراد قراردادي به‌طور طبيعي به‌وجود مي‌آيد. به اين قرارداد، «قرارداد اجتماعي» مي‌گويند. نه به اين معنا كه ما بنشينيم و متني را امضا كنيم كه سهم شما آن‌قدر و سهم من اين‌قدراست ؛ بلكه با قراردادي نانوشته به‌طور خود به خودی مراجع و ترتيباتي در نظر مي‌گيريم كه بين ما حكميت بكنند. تعيين كنند سهم هر كس چيست و چگونه بايد زندگي كنيم و اينجاست كه مفهوم اصلي "حق" به وجود می آید؛ يعني يك اندازه مشخص كه با ترتيباتي براي هر فرد معين مي‌شود.

اين چكيده حكومت در شكل بسيار بسيار ساده آن است.

*

... قانون اساسي شوروي كه در دوره استالين تدوين شد، از نظر ميزان آزادي بيان و آزادي فردي كه براي افراد قائل شده بود، از همه قوانين اساسي دنيا، پيشرفته‌تر بود، اما در عمل ديديم كه همه نوع قيدي بر آن زده شد. «اگر» و «مگر»هايي كه حكومت‌ها در كار مي‌آورند، بازدارنده‌اند. با اين «اگر» و «مگر»هاست كه مي‌شود فهميد كدام دولت‌ها مشاركت را بيشتر ارج مي‌نهند. از روي قانون اساسي يك كشور نمي‌توان گفت كه دولت آن كشور دموكراتيك است يا نه... گاهي اين «اگر» و «مگر»ها خيلي خنده‌دار مي‌شوند. يعني گاهي اين شروط روح قانون را تخليه مي‌كنند. مثل اين كه من به شما بگويم «آزادي بيان محترم است مگر اين كه مخل فلان چيز باشد...» و مخل بودن يا نبودن را هم خودم تشخيص مي‌دهم و هر جا دلم خواست مي‌گويم مخل است! بنابراين هر چه «اگر» و «مگر» دولت‌ها كمتر باشد، حيطه اختيار بيشتري براي مردم قائل شده‌اند و فضاي لازم را براي مشاركت فراهم آورده‌اند.

*

 

از صحبت‌هايمان اين‌طور فهميدم كه اشتياق به مشاركت عامل مهمي است.

 

بله، در تمام مراحل زندگي اگر احساس كنيم به ما امكان انتخاب داده شده، حس مشاركت در ما شكوفا مي‌شود. براي مثال وقتي به بچه‌اي مي‌گويند كه اين مقدار بودجه داريم و تو مي‌تواني هر اسباب‌بازي را كه دلت مي‌خواهد انتخاب كني، برايش بسيار هيجان‌انگيزتر از اين است كه اسباب‌بازي را خودمان بخريم و به او بدهيم، چون در خريدن اسباب‌بازي مشاركت داشته است. او ياد مي‌گيرد كه منافع خودش را در نظر بگيرد، امكانات موجود را بسنجد و انتخاب كند و حتي اگر انتخاب بدي داشته باشد و آن اسباب ‌بازي كه انتخاب مي‌كند ، به دردش نخورد، دفعه بعد تصميم بدش را تصحيح مي‌كند. اگر ما از اول امكان پيش آمدن هر امكان غلطي را از بين ببريم و محدوده را طوري تعيين كنيم كه انتخاب غلطي وجود نداشته باشد، ديگر مفهوم انتخاب از بين مي‌رود.

 

انتخاب غلط چه فايده‌اي براي افراد دارد؟

 

افراد بايد غلط را تجربه كنند تا دفعه بعد تصميم بهتري بگيرند و اصلاً به اين ترتيب تصميم‌گيري را ياد بگيرند. فرمول كلاني هست كه مستقيماً به مسئله مربوط مي‌شود؛ در تعليم و تربيت دنيا مي‌گويند «آزادي برابر است با مسئوليت». يعني شما تا آزاد نباشيد، مسئوليت را ياد نمي‌گيريد. اگر ديگري براي شما تصميم بگيرد، فرد مسئول شما نيستيد. چه كار خوب از آب در بيايد و چه بد، ربطي به شما ندارد. اما اگر آزادي به فرد داده شود، مسئول نتيجه كار ـ باز هم چه خوب و چه بد ـ خود فرد است. تصميم‌هاي غلط براي ما تصميم‌هاي بسيار خوبي هستند كه هيچ كم از تصميم‌هاي درست ندارند. ما از هر دو درس مي‌گيريم. در اين مورد، مي‌توان تجربه خودمان را مثال زد. بزرگ ترين خطاي رژيم شاه، اين بود كه مشاركت مردم را ناديده گرفت و سعي كرد تمام تصميم‌ها را خودش بگيرد. عاقبت رژيم شاه، نشان‌دهنده عاقب همه تصميم‌هاي اين‌چنيني است.

*

اگر در انتخابات تعداد رأي‌دهنده‌ها كم باشد، دموكراسي در آن جامعه زير سؤال نمي‌رود؟

 

اتفاقاً گاهي درست برعكس است. گاهي باطن بعضي چيزها با ظاهرشان خيلي متفاوت است. ميزان مشاركت بالا، همیشه نشان‌دهنده دموكراسي نيست. به دليل فقدان دموكراسي، انتخابات سياسي، سرنوشت‌ساز مي‌شود. يعني مردم مي‌دانند كه اگر در انتخابات شركت نكنند بر باد رفته‌اند. در نظامي كه دموكراسي در آن جداً جاي‌گير و تبديل به سنت شده باشد، انتخابات هرگز خیلی هول‌انگيز نيست. يعني هر كسي هم كه سر كار بيايد، راهکارهایی وجود دارد كه جلوي آسیب های جبران‌ناپذير را مي‌گيرد. اولاً حقوق ابتدايي افراد هرگز خدشه‌دار نمي‌شود، ثانياً در صورت خلاف كردن شخص كه انتخاب شده، راه کاری براي پايين كشيدن او از قدرت وجود دارد. بنابراين گاهي ميزان مشاركت بالا، نشان‌دهنده تهديد زندگي‌ها و وجود نداشتن دموكراسي است و البته گاهي هم مشاركت كم به دليل فقدان دموكراسي است. يعني مردم احساس مي‌كنند كه آرایشان بي‌تأثير مطلق است. پس در انتخابات شركت نمي‌كنند. نتيجه اين كه نمي‌توان فقط با عدد و رقم و ميزان مشاركت مردم در بازي دموكراسي در يك جامعه نظر داد. اين اعداد و ارقام بايد در بستر جامعه تحليل و بررسي شوند.

*

تعداد احزاب در يك جامعه چه تأثيري در ميزان مشاركت در آن جامعه دارند؟

 

در اين مورد هم عدد و رقم جواب گو نيست. عملاً اگر شما اجازه بدهيد احزاب و گروه‌هاي زيادي تشكيل شوند، اين گروه‌ها، خودبه‌خود و به‌طور طبيعي، الك مي‌شوند يا ادغام مي‌شوند، اما در مقايسه مي‌توان گفت نظام چند حزبي بهتر از نظام دوحزبي است و در نظام تك‌حزبي هم كه اصلاً مشاركتي وجود ندارد و به‌كلي مردود است و اگر هم در آن مشاركتي باشد تصنعي و تقلبي است ،اما نظام چندحزبي هم بايد دائماً خودش را تصحيح كند. بايد راه کار و نظام تصحيح‌كننده داشته باشد. در ضمن فروكاستن حزب‌ها به تعداد كم هم، نبايد از بالا و به زور صورت بگيرد. حزبي كه پاسخ گوي نياز كسي نيست خودبه‌خود مي‌ميرد و ما به طور طبيعي به بهترين حالت يا (optimum) مي‌رسيم. اپتيمم جوامع مختلف فرق مي‌كند. يعني وقتي مملكتي بر سر يك چهارراهي جدي قرار داشته باشد، چهار تصميم مهم و واقعي لازم است ، پس بايد چهار حزب هم داشته باشد. مثلاً در آمريكا از نظر قانون احزاب متعدد مي‌توانند وجود داشته باشد، اما عملاً فقط دو حزب دموكرات و جمهوري‌خواه هستند كه به حساب مي‌آيند، چون ساير احزاب آن‌قدر پايگاه اجتماعي ندارند كه تعيين‌كننده باشند. ممكن است روزي جامعه آمريكا به راه سومي نياز پيدا كند و آن وقت براي آن هم يك حزب به‌وجود خواهد آمد و بزرگ خواهد شد، يا مثلاً مي‌گوييم كه انگليس يك كشور ليبرال است و در طول تاريخ بيشترين سابقه را در ليبراليسم و دموكراسي دارد، اما آنجا اصلاً حزب ليبرال نداريم، در حالي كه زماني حزب ليبرال قوي‌ترين حزب اين كشور بود، ولي هنگامي كه كاركردش را از دست داد، از بين رفت.

 

5

کتاب یک واژه‌ نامه هم دارد که فکر می‌کنم آوردن آن خالی از لطف نیست:

 

كليد واژه‌ها:

در این کتاب خوانندگان با اصطلاحات زیر آشنا می‌شوند:

وضع طبيعي: وضع طبيعي يعني وضعي پيش از پديد آمدن حكومت. در اين وضع، روابط انسان‌ها به شكل خودبه‌خودي تنظيم مي‌شود و نهاد و قرار و مداري بين انسان‌ها براي تنظيم رابطه نيست.

قراداد اجتماعي: قرارداد ناگفته‌اي كه طبق آن  افراد يك جامعه تصميم مي‌گيرند به حقوق هم احترام بگذارند. در شكل امروزينش محدوده اين قرارداد را قانون معين مي‌كند.

مشاركت سياسي: مشاركت سياسي مادر مشاركت‌هاست. مشاركت سياسي يعني به هر كس اين اختيار داده شود كه درباره زندگي و سرنوشت خودش تصميم بگيرد و آزادانه راه خودش را در ميان آدم‌ها و گروه‌ها انتخاب كند. لازمه وجود تمام مشاركت‌ها اين است كه مشاركت سياسي، وجود داشته باشد.

حكومت مونارشي: این نوع حکومت متمركزترين نوع تصميم‌گيري را دارد و تصميم‌گيري در مورد كليه امور به يك فرد واگذار مي‌شود.

حكومت اليگارشي: در اين حكومت، به جاي يك فرد، يك گروه قدرتمند تصميم‌گيري‌ها را به عهده دارد و تمام مسائل را اين گروه حل و فصل مي‌كند.

حكومت آريستوكراسي: در  آريستوكراسي يك طبقه‌اند كه تصميم‌گيري‌ها را به دست دارند.

حكومت دموكراسي: دموكراسي به معناي حكومت مردم است و در آن حداكثر مشاركت وجود دارد.

6

اگر یک در هزار تا اینجای مطلب پیش آمده‌اید و اتفاقا یک در میلیون خواهان این کتاب یا کتاب قبلی هستید، می‌توانید به‌راحتی آنها را در سایت ایران بین بیابید و خریداری کنید:

http://www.iranbin.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 12:2  توسط مهدی طهوری  | 

1

 

سه کتاب تا حالا از من به چاپ رسیده است و پنج کتاب هم زیر چاپ دارم. بنابراین این وبلاگ، وبلاگی نخواهد بود که دائم به روز شود. با وجود این من سعی می‌کنم درباره هر چیزی که به کتاب‌هایم ربط پیدا می‌کند مطلب بنویسم و امیدوارم جریان چاپ کتاب‌هایم ادامه داشته باشد تا هرازگاهی دوستان را خبر کنم که "آدمک عاشق" به روز شده و بروید نگاهی بیندازید تا تبلیغی هم برای این کتاب‌ها باشد.

 

افسانه اوجی

 

 

 2

 افسانه‌ی اوجی

 مهدی طهوری

 ناشر: شباویز

 تصویرگر: علی نامور

 چاپ اول: تیرماه 1384

 شمارگان: 5000 نسخه

 34 صفحه/ 1100 تومان

داستان افسانه اوجی را من در سال 80  نوشتم. به خاطر علاقه زیادم به سرخ‌پوست‌ها افسانه‌های آن‌ها را در دو جلد افسانه‌های ملل از انتشارات امیر کبیر خوانده بودم و یک روز که در خانه تنها بودم سعی کردم بین دو نوجوان ایرانی و سرخ‌پوست ارتباط برقرار کنم. فکر قصه بلافاصله به ذهنم رسید و به گمانم نوشتن داستان حتی یک ساعت هم طول نکشید؛ اما چهار سال بعد چاپ شد.

 من اصلا قصد نداشتم این داستان را به صورت کتاب چاپ کنم و نهایت چیزی که در نظرم بود این بود که آن را به مجله‌ای بدهم. و البته حتی نتوانستم آن را در نشریات فراوانی که خودم در آنها کار می‌کردم یا کرده بودم، منتشر کنم. تا این که همکارانم در پندار مرا با انتشارات شباویز و مدیر آن دکتر فریده خلعتبری آشنا کردند. من یک مجموعه شعر به شباویز دادم که کارشناس آن را رد کرد. یک رمان هم دادم که تا حالا خبری از رد یا تأیید آن ندارم. بعد دوستان جلسات هفتگی شباویز را به من معرفی کردند. من دنبال یک قصه برای این جلسات می‌گشتم. به نظرم افسانه اوجی خوب رسید اما اسباب کشی کرده بودیم و نمی‌دانستم آن را کجا گذاشته‌ام. گشتم و پیدایش نکردم و بی خیال شدم اما همسرم یک روز تمام خانه را ریخت وسط هال تا آن را برایم پیدا کند و بالاخره هم موفق شد. صبح پنج‌شنبه رفتم شباویز و قصه را خواندم. چند نفری خوششان آمد اما بیشتر متفق‌القول بودند که صنار نمی‌ارزد و مرا مطمئن کردند که باید بروم یکی دیگر بنویسم. اما همان جا خانم خلعتبری گفت که با توجه به تجربیاتش گمان می‌کند این کار در خارج از کشور خریدار داشته باشد و با سلیقه آنها جور است و چاپش می‌کند. و با کمک این ناشر، اولین کار غیر سفارشی من چاپ شد. فکر کنم من خیلی خوش شانس بودم که با شباویز آشنا شدم؛ چون اگر شباویز نبود، اوجی هم نبود. شباویز کاری را از من منتشر کرد که حتی در مجله خودمان هم نتوانستم آن را چاپ کنم و با اطمینان می‌گویم که هیچ ناشر دیگری هم تا آخر عمرم آن را چاپ نمی‌کرد. و همین موضوع این ناشر خصوصی را به کلی از دیگر ناشران جدا می‌کند و به گمان من رنگ و بوی کاملا حرفه‌ای‌تری به آن می‌دهد. ناشری که تولیداتش حتی از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هم بیشتر است و کیفیت کارهایش هم در یکی دو سال اخیر به شدت رو به رشد بوده است.

  3

 و اما بپردازم به "افسانه اوجی" که اولین کتابم نیست؛ اما اولین کتاب غیر سفارشی من است. درمورد این کتاب من باید اعتراف کنم که مرتکب اشتباه بسیار بزرگی شدم. پیش از چاپ، ناشر، متن نهایی را دراختیار من گذاشت تا آخرین تغییرات را اعمال کنم؛ اما من متن را نخواندم و آن را به یکی از دوستان دادم و موارد ویرایشی از زیر دستم در رفت.

 کتاب با این جمله آغاز می‌شود که فکر کنم آغاز خوبی باشد:

 "اوجی پسر سرخ‌پوستی بود که خیلی سال پیش مرده بود."

 اما در صفحه دوم انگار ما با گسست کوچکی روبه‌روییم و انگار جمله‌ها خوب همدیگر را پیدا نمی‌کنند. علت این موضوع این است که در ویرایش متن چند جمله در هم ادغام شده‌اند و یکی دو جمله هم حذف شده است. البته ویراستار به خوبی تشخیص داده که این قسمت بهتر است کوتاه‌تر باشد و من هم با مقایسه متن اصلی با متن چاپ شده به این موضوع پی بردم اما بخوبی نتوانسته از عهده برآید. در متن اصلی من نوشته‌ام:

 "سال‌ها از مردن آنها گذشته بود و دیگر هیچ کس یادش نمی‌آمد قبیله اوجی به چه زبانی صحبت می‌کردند؛ اما هنوز افسانه‌ای بین سرخ‌پوستان و سفیدپوستان سینه به سینه می‌گشت و باعث می‌شد که نامی از اوجی برده شود. و نام اوجی تنها کلمه‌ای بود که از قبیله او بر روی زمین باقی مانده بود."

 و بلافاصله در پاراگراف بعدی:

 "افسانه‌ای که مردم برای هم تعریف می‌کردند، تفاوت زیادی با افسانه اوجی داشت..."

 و آنچه در کتاب آمده است:

 " سالها گذشته بود، اما هنوز افسانه‌ی اوجی سینه به سینه می‌گشت و باعث می‌شد که نام او برده شود، اگرچه افسانه‌ای که مردم برای هم تعریف می‌کردند تفاوت زیادی با افسانه‌ی اوجی داشت. نام اوجی تنها یادگاری بود که از قبیله‌ی او بر روی زمین مانده بود."

 نکته دیگر دیالوگ هاست. عطا (پسر آدامس فروش) کمی لمپن حرف می‌زند که در ویرایش اصلاح شده است. البته فکر می‌کنم این موضوع به سیاست ناشر مربوط می‌شود. به این نمونه‌ها توجه کنید:

 

من نوشته‌ام:

 

ـ چه قدر پول این آشغال را دادی؟

 

ـ پیدایش کردم.

 

و در کتاب آمده است:

 

ـ چه قدر پول برای این دادی؟

 

ـ این را پیدا کردم.

 

یا من نوشته‌ام:" آن یارو الان با زنش سر می‌رسد."

 

و در کتاب آمده است:

 

"آن آقا الان با خانش سر می‌رسد."

 

و: "خیلی با حالی"

 

"خیلی زرنگی"

 

البته ویراستار تغییرات بسیار خوبی هم در بسیاری از جمله‌ها اعمال کرده است. یک جای داستان من در  چهار سطر توضیح می‌دهم که اوجی به آسمان می‌رود اما حوصله‌اش سر می‌رود و دوباره به زمین برمی‌گردد که ویراستار آن را در یک سطر خلاصه کرده است: " فکر کرد به آسمان برگردد، اما دوباره به همان پاساژ برگشت." اما بلافاصله بعد از آن یک اشکال بزرگ ویرایشی به جا می‌گذارد:"پس بهتر بود ببیند آخر افسانه‌اش را عوض می‌کردند، یا نه."

 

در متن اصلی آمده : "پس بهتر بود ببیند آخر افسانه‌اش را عوض کرده‌اند یا نه."

 

که با توجه به داستان جمله خوبی نیست و باید گفته شود: "پس بهتر بود ببیند آخر افسانه‌اش را عوض می‌کنند یا نه." اما غلط نیست، در صورتی که جمله فعلی ویراستار غلط است چرا که در زبان فارسی جملاتی که در گذشته اتفاق می‌افتد و فعل دوم به فعل اول وابسته است، فعل اول باید گذشته و فعل دوم باید حال باشد که در این کتاب هر دو فعل گذشته است: "بود و می‌کردند"

 

فکر می‌کنم بهترین حالت این بود که من غفلت نمی‌کردم و هر دو متن را پیش از چاپ مقایسه می‌کردم. متاسفانه این اتفاق نیفتاد اما تجربه‌ای شد و در آخرین کتابم که به زودی از انتشارات مدرسه منتشر می شود با نام موقت: "سلحشوران داغستان" متن را پیش از چاپ گرفتم و خواندم و واقعا برای کتاب مفید بود. خصوصا که آن جا هم ویراستار بسیاری از جمله‌ها را تغییر داده بود و خیلی جاها را حذف کرده بود که گاهی خوب بود و به متن کمک می‌کرد و گاهی هم من موافق نبودم.

 4

 تصویرگری این داستان مثل بسیاری از کتاب‌های شباویز تصویرگری متفاوتی است. من سررشته‌ای در این زمینه ندارم اما هجوم رنگ قرمز و ترکیب آن با دیگر رنگ‌ها را با توجه به ذهنیاتم از سرخ‌پوست‌ها خیلی دوست دارم. امیدوارم بچه‌هایی که سر در می‌آورند، اگر توضیحی دارند یا در بخش نظرات بگذارند یا دراختیار من قرار دهند تا در وبلاگ بگذارم. تا چه پیش آید...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 14:57  توسط مهدی طهوری  |