تبليغاتX
آدمک عاشق - افسانه اوجی

آدمک عاشق

افسانه اوجی

1

 

سه کتاب تا حالا از من به چاپ رسیده است و پنج کتاب هم زیر چاپ دارم. بنابراین این وبلاگ، وبلاگی نخواهد بود که دائم به روز شود. با وجود این من سعی می‌کنم درباره هر چیزی که به کتاب‌هایم ربط پیدا می‌کند مطلب بنویسم و امیدوارم جریان چاپ کتاب‌هایم ادامه داشته باشد تا هرازگاهی دوستان را خبر کنم که "آدمک عاشق" به روز شده و بروید نگاهی بیندازید تا تبلیغی هم برای این کتاب‌ها باشد.

 

افسانه اوجی

 

 

 2

 افسانه‌ی اوجی

 مهدی طهوری

 ناشر: شباویز

 تصویرگر: علی نامور

 چاپ اول: تیرماه 1384

 شمارگان: 5000 نسخه

 34 صفحه/ 1100 تومان

داستان افسانه اوجی را من در سال 80  نوشتم. به خاطر علاقه زیادم به سرخ‌پوست‌ها افسانه‌های آن‌ها را در دو جلد افسانه‌های ملل از انتشارات امیر کبیر خوانده بودم و یک روز که در خانه تنها بودم سعی کردم بین دو نوجوان ایرانی و سرخ‌پوست ارتباط برقرار کنم. فکر قصه بلافاصله به ذهنم رسید و به گمانم نوشتن داستان حتی یک ساعت هم طول نکشید؛ اما چهار سال بعد چاپ شد.

 من اصلا قصد نداشتم این داستان را به صورت کتاب چاپ کنم و نهایت چیزی که در نظرم بود این بود که آن را به مجله‌ای بدهم. و البته حتی نتوانستم آن را در نشریات فراوانی که خودم در آنها کار می‌کردم یا کرده بودم، منتشر کنم. تا این که همکارانم در پندار مرا با انتشارات شباویز و مدیر آن دکتر فریده خلعتبری آشنا کردند. من یک مجموعه شعر به شباویز دادم که کارشناس آن را رد کرد. یک رمان هم دادم که تا حالا خبری از رد یا تأیید آن ندارم. بعد دوستان جلسات هفتگی شباویز را به من معرفی کردند. من دنبال یک قصه برای این جلسات می‌گشتم. به نظرم افسانه اوجی خوب رسید اما اسباب کشی کرده بودیم و نمی‌دانستم آن را کجا گذاشته‌ام. گشتم و پیدایش نکردم و بی خیال شدم اما همسرم یک روز تمام خانه را ریخت وسط هال تا آن را برایم پیدا کند و بالاخره هم موفق شد. صبح پنج‌شنبه رفتم شباویز و قصه را خواندم. چند نفری خوششان آمد اما بیشتر متفق‌القول بودند که صنار نمی‌ارزد و مرا مطمئن کردند که باید بروم یکی دیگر بنویسم. اما همان جا خانم خلعتبری گفت که با توجه به تجربیاتش گمان می‌کند این کار در خارج از کشور خریدار داشته باشد و با سلیقه آنها جور است و چاپش می‌کند. و با کمک این ناشر، اولین کار غیر سفارشی من چاپ شد. فکر کنم من خیلی خوش شانس بودم که با شباویز آشنا شدم؛ چون اگر شباویز نبود، اوجی هم نبود. شباویز کاری را از من منتشر کرد که حتی در مجله خودمان هم نتوانستم آن را چاپ کنم و با اطمینان می‌گویم که هیچ ناشر دیگری هم تا آخر عمرم آن را چاپ نمی‌کرد. و همین موضوع این ناشر خصوصی را به کلی از دیگر ناشران جدا می‌کند و به گمان من رنگ و بوی کاملا حرفه‌ای‌تری به آن می‌دهد. ناشری که تولیداتش حتی از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هم بیشتر است و کیفیت کارهایش هم در یکی دو سال اخیر به شدت رو به رشد بوده است.

  3

 و اما بپردازم به "افسانه اوجی" که اولین کتابم نیست؛ اما اولین کتاب غیر سفارشی من است. درمورد این کتاب من باید اعتراف کنم که مرتکب اشتباه بسیار بزرگی شدم. پیش از چاپ، ناشر، متن نهایی را دراختیار من گذاشت تا آخرین تغییرات را اعمال کنم؛ اما من متن را نخواندم و آن را به یکی از دوستان دادم و موارد ویرایشی از زیر دستم در رفت.

 کتاب با این جمله آغاز می‌شود که فکر کنم آغاز خوبی باشد:

 "اوجی پسر سرخ‌پوستی بود که خیلی سال پیش مرده بود."

 اما در صفحه دوم انگار ما با گسست کوچکی روبه‌روییم و انگار جمله‌ها خوب همدیگر را پیدا نمی‌کنند. علت این موضوع این است که در ویرایش متن چند جمله در هم ادغام شده‌اند و یکی دو جمله هم حذف شده است. البته ویراستار به خوبی تشخیص داده که این قسمت بهتر است کوتاه‌تر باشد و من هم با مقایسه متن اصلی با متن چاپ شده به این موضوع پی بردم اما بخوبی نتوانسته از عهده برآید. در متن اصلی من نوشته‌ام:

 "سال‌ها از مردن آنها گذشته بود و دیگر هیچ کس یادش نمی‌آمد قبیله اوجی به چه زبانی صحبت می‌کردند؛ اما هنوز افسانه‌ای بین سرخ‌پوستان و سفیدپوستان سینه به سینه می‌گشت و باعث می‌شد که نامی از اوجی برده شود. و نام اوجی تنها کلمه‌ای بود که از قبیله او بر روی زمین باقی مانده بود."

 و بلافاصله در پاراگراف بعدی:

 "افسانه‌ای که مردم برای هم تعریف می‌کردند، تفاوت زیادی با افسانه اوجی داشت..."

 و آنچه در کتاب آمده است:

 " سالها گذشته بود، اما هنوز افسانه‌ی اوجی سینه به سینه می‌گشت و باعث می‌شد که نام او برده شود، اگرچه افسانه‌ای که مردم برای هم تعریف می‌کردند تفاوت زیادی با افسانه‌ی اوجی داشت. نام اوجی تنها یادگاری بود که از قبیله‌ی او بر روی زمین مانده بود."

 نکته دیگر دیالوگ هاست. عطا (پسر آدامس فروش) کمی لمپن حرف می‌زند که در ویرایش اصلاح شده است. البته فکر می‌کنم این موضوع به سیاست ناشر مربوط می‌شود. به این نمونه‌ها توجه کنید:

 

من نوشته‌ام:

 

ـ چه قدر پول این آشغال را دادی؟

 

ـ پیدایش کردم.

 

و در کتاب آمده است:

 

ـ چه قدر پول برای این دادی؟

 

ـ این را پیدا کردم.

 

یا من نوشته‌ام:" آن یارو الان با زنش سر می‌رسد."

 

و در کتاب آمده است:

 

"آن آقا الان با خانش سر می‌رسد."

 

و: "خیلی با حالی"

 

"خیلی زرنگی"

 

البته ویراستار تغییرات بسیار خوبی هم در بسیاری از جمله‌ها اعمال کرده است. یک جای داستان من در  چهار سطر توضیح می‌دهم که اوجی به آسمان می‌رود اما حوصله‌اش سر می‌رود و دوباره به زمین برمی‌گردد که ویراستار آن را در یک سطر خلاصه کرده است: " فکر کرد به آسمان برگردد، اما دوباره به همان پاساژ برگشت." اما بلافاصله بعد از آن یک اشکال بزرگ ویرایشی به جا می‌گذارد:"پس بهتر بود ببیند آخر افسانه‌اش را عوض می‌کردند، یا نه."

 

در متن اصلی آمده : "پس بهتر بود ببیند آخر افسانه‌اش را عوض کرده‌اند یا نه."

 

که با توجه به داستان جمله خوبی نیست و باید گفته شود: "پس بهتر بود ببیند آخر افسانه‌اش را عوض می‌کنند یا نه." اما غلط نیست، در صورتی که جمله فعلی ویراستار غلط است چرا که در زبان فارسی جملاتی که در گذشته اتفاق می‌افتد و فعل دوم به فعل اول وابسته است، فعل اول باید گذشته و فعل دوم باید حال باشد که در این کتاب هر دو فعل گذشته است: "بود و می‌کردند"

 

فکر می‌کنم بهترین حالت این بود که من غفلت نمی‌کردم و هر دو متن را پیش از چاپ مقایسه می‌کردم. متاسفانه این اتفاق نیفتاد اما تجربه‌ای شد و در آخرین کتابم که به زودی از انتشارات مدرسه منتشر می شود با نام موقت: "سلحشوران داغستان" متن را پیش از چاپ گرفتم و خواندم و واقعا برای کتاب مفید بود. خصوصا که آن جا هم ویراستار بسیاری از جمله‌ها را تغییر داده بود و خیلی جاها را حذف کرده بود که گاهی خوب بود و به متن کمک می‌کرد و گاهی هم من موافق نبودم.

 4

 تصویرگری این داستان مثل بسیاری از کتاب‌های شباویز تصویرگری متفاوتی است. من سررشته‌ای در این زمینه ندارم اما هجوم رنگ قرمز و ترکیب آن با دیگر رنگ‌ها را با توجه به ذهنیاتم از سرخ‌پوست‌ها خیلی دوست دارم. امیدوارم بچه‌هایی که سر در می‌آورند، اگر توضیحی دارند یا در بخش نظرات بگذارند یا دراختیار من قرار دهند تا در وبلاگ بگذارم. تا چه پیش آید...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 14:57  توسط مهدی طهوری  |